X
تبلیغات
دوکــوهــــه
دوکوهه السلام ای خانه عشق...
سلام خدمت همه ی همسنگران محترم!

از این پس غیر از فعالیت در دوکوهه،تو دوتا وبلاگ دیگه هم مینویسم،اگر خدا بخواد...


دلنوشته های پــلاکـــ

که نوشته های خودم داخلش قرار میگیره.

    


روزانه نویسی های پلاک

که مطالب کوتاه ولی ناب داخلش قرار میگیره.

    



نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 به قلم پـــلاکـــــ
به سعید جلیلی رأی دادم...
و به رأی ام نه تنها افتخار میکنم بلکه امیدوارم بتوانم از آن ، در آن سرا استفاده کنم نزد حضرت حق....

 هرکس هم که میخواهد شماتت کند....

 معتقدم سعید جلیلی برای خیلی ها انقدر ثقیل بوده که فهمیده نشود...

نمیدانم؛ شاید باید سال ها کار فرهنگی و تربیتی شود تا کسی مثل سعید جلیلی و حرف هایش در انتخابات با اقبال عمومی مواجه شود،

کما اینکه در همین انتخابات با اقبال کسانی مواجه شد که این اثر فرهنگی و تربیتی انقلاب روی آنها دیده می شود ...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1:

هنوز هم برایم همانی...معرفت و غیرت تمام...اشتباه نکرده بودم...یک کلام...


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 2:

خسته نباشی رزمنده...مراقب حاج سعیدمون باش...مثل چشمهات محافظ عمار رهبرمون باش...


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 3:

تقوا دست هایمان را بسته بود... نه میتوانستیم تهدید کنیم ...نه تخریب ...نه تمسخر... نه توهین... نه عوام فریبی... نه شعار های مردم پسند و نشدنی... نه وعده های خلاف شرع... به مراکز قدرت و ثروت وصل نبودیم... چکار کنیم؟ حزب اللهی هستیم ...دنبال رای حلال بودیم... چه صد میلیون... چه 72 تا... دلمان خوش است... که حلال حلال است...حلال حلال...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 4:

رزمنده با همان خروش در رکاب رهبر باش...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و پی نوشت آخر:

تا عمر دارم به این مهر افتخار میکنم...چون برای رای دادن به سعید جلیلی خورد توی شناسنامه ام...



نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 به قلم پـــلاکـــــ

شب از نیمه گذشته بود...

راه افتادیم...

قدم زنان...در کوی ابا عبدالله...

کوچه ها تاریک و خلوت....در سکوتی مبهم...

و ما آرام...آرام...

قدم برمیداشتیم...

و زیر لب میخواندیم...

"نیمه شبه و خلوته تموم شهر کربلا...بعد یک روز باشکوه...خوابن همه مسافرا..."

در سکوت و خلوت و تاریکی سحر...

چشممان به نور وجود علمدار روشن شد...

هنوز نگهبان خیمه ها بود...

آرام ...

با شکوه ...

پر صلابت....

سلام دادیم و داخل شدیم...

صحنش خلوت بود و ساکت...

صدای گنجشکان حریمش فضا را پر کرده بود...

رو به روی ضریحش نشستم...

دو زانو...

چشم دوخته بودم به ضریحش...

ذهنم درگیر سوالاتی بود...

با خود گفتم من گناهکار....در حریم علمدار...

هربار خواستم به زمین بنشینم...اجازه گرفتم...ادب کردم... دو زانو نشستم...و سر را به زیر انداختم...

آخر مگر میشود در برابر کوهی از ادب ، احترام حریمش را نداشت؟

و باز در ذهنم پیچید...

روز عاشورا چه گذشت؟

چگونه توانستند به او بی حرمتی کنند؟

باشد اصلا قبول...

با وجود کسی چون او....نمیتوانستند حرم را به غارت ببرند...به اهل حریمش بی حرمتی کنند...

قدرت مبارزه با بازوهای پولادینش را نداشتند دستانش را بریدند....

قدرت رویارویی با چشمان پر صلابتش را نداشتند به چشمانش تیر سه شعبه زدند...

عمود آهنین بر فرقش زدند...

آقا اصلا همه ی اینها قبول....

او را کشتند تا اهل بیتش را غارت کنند...

اما هنوز سوال دارم....

 

چگونه توانستند با وجود سری پر از ابهت و صلابت بر روی نیزه....به حریمش نگاه ناروا کنند....

......................

سوالها همچنان در ذهنم در گردش بود...

درگاه حریمش را بوسیدم...

وارد شدم...

به ضریحش رسیدم...

دست به کنگره های ضریحش گذاشتم...

چشم بر ابهت و عظمتش دوختم...

گفتم:

علمدار...آقا....سرور....

به خدایمان بگو...

شیعه دیگر تاب ندارد...

ندارد به خدا...

منتقم را برسان....

 


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 به قلم پـــلاکـــــ
    
Blog Skin